دلخوشم
امروز بدجور دلخوشم.هرچند،چندین هفته بود که تمرینات رومئو و ژولیت خوب پیش میرفت، اما امروز، روز دیگری بود. جان گرفتن لحظاتی که در ذهنت متصور است، چه طعم لذتبخشی دارد. امروز صحنه کشمکش ژولیت و ندیمه ، با بازی شکوفه سالاری و مرجان چشمبراه، خیالم را بابت انتخابم آسوده کرد.امروز هر دو جانه تلاش کردند و...
و باز محتاجم به نیایش همگان برای جان گرفتن این اثر.
تاریکای نور
نقاشی از شکوفه سالاری
چشم برهم زدنی بود در کنار من ماندن به بهانه شیرین کامی من.
کامم را شیرین کردی و تلخ شد وجودم با نماندنت در این شب سرد و کور.
شب پیش بود که این حرام باز هم تو را به خواب دید و صبح بی تو را دوزخ دید.
و چه زیبا بوی دلتنگی گرفته است این ایام من بی تو.
در آن کناره که ایستاده بودیم من و تو ، نورهای زیادی به چشممان می افتاد و تو زود سوار بر همان نورها ،
تاریکم ساختی...سال خزنده
الهی...
امسال مان بی حادثه ای نو شد
وباز تقدیرکن بی حادثه ای تلخ به پایان برسانیم این سال خزنده را
ودشمنانمان از سرلطف ،مهر نثارمان کنند
و دوستانمان،
دوستانمان،فراوان شوند در این قحطی رفاقت.
آمین...