تئاتریکال

هنری فرهنگی اجتماعی

تئاتریکال

هنری فرهنگی اجتماعی

کاش می شد...

                               کاش می شد...   



ساده ترین رازهای زندگیم

در تو خلاصه میشد و

من

خلاصه ای بودم ازتمام

کابوس های شب های

بی خوابی ات.

خودت را از من به یغما برده ای

ای تمام هستی من

ای تمام زندگی من

کاش میشد...

کاش میشد از فرار با تو حرف زد

آشفتگی

                                          آشفتگی




در این گیرو دار سخت جان کندن برای لقمه ای استراحت، ما هم جدا شدیم از خودمان. چند وقتی است که بدجوری خود را آشفته کرده ام در این دنیای بی هنر هنری. کلاسهای کارگردانی فیلم را که به پایان رساندم،دیدم همه آنها را از پیش میدانستم و با نمره نسبتن خوب 80 فارغ شدم از آن دوره. وحالا نرم افزار موسیقی ارکسترالی به کمک بهرنگ عزیز، ابتیاع نمودیم و دلمان خوش است که هنری دیگر در توبره تجربیاتمان انباشته میکنیم.و حالا تمام آواهایی را که در تمام دوران از سرگذشته را زمزمه میکردیم، دارند جان میگیرندوزنده میشوند.اینروزها سخت سرگرم تنظیم آهنگهایی هستم که دوستشان میداشتم ودیگر بهانه ای نیست برای خلق کردن.

پیانو

                                     پیانو


خط موبایلم را که  عوض کردم ، دایره ارتباطاتم تنگ تر شده است. دیگر از دوستانی که گه گاه گپی میزدیم خبری نیست. دیروز که زنگ  موبایلم  به صدا در آمد مبهوت نگاهش کردم. شماره ای که نمیشناختم. دودل بودم برای پاسخ دادن . دکمه سبز را که فشار دادم ، نه سلامی بود و نه علیکی. بلکه صدای دلنواز پیانویی مرا خاموش کرد. نمی دانستم کیست که مرا مجانی مهمان کرده است.یکی از آهنگهای لورنا مکنیت بود که با پیانو به زیبایی نواخته میشد. بی هیچ گفتاری گوش سپردم و لذت بردم. ناگهان صدای پیانو قطع شدو صدای آرامی گفت : خوب بود؟

گیج بودم. صدا آشنا بود و ناآشنا. گفتاری برزبانم نیامد. باز گفت: ایسا، خوب بود؟

این ناآشنا که بود که آشنا بود؟ گفتم : شما؟  گفت : روانی ، منم . شکوفه.



باورم نمیشد. شکوفه؟  یکی از دوستانم که چند ماه از او بی خبر بودم و تنها چند پیامک  بین مان ردوبدل شده بود در این چند ماه.نمیدانم چند ماه پیش بود که بی هیچ بدرقه ای از من ، ناگهان زنگ زد و گفت : دارم میرم تهران.

وقتی از برگشتن پرسیدم گفت:تا یکی ، دو سال دیگه بر نمیگردم...

گفت برای فراگیری یک دوره طولانی موسیقی رهسپار دیار دود میشود. فکر میکردم که شاید یک هوس زودگذر اسیرش کرده و دیر یا زود برمیگردد وبا پررویی می گوید: دوره ها مزخرف بودند،هیچی حالیشون نبود

. اما حال پس از چند ماه انگار مشتی به صورتم خورده بود. آری دخترکی که بازیگرم بود ، حال نوازنده پیانو بود و وقتی همکلام شدیم ، دیگر آن دخترک چموش نبود.بدجور حسادت کردم. از اینکه برای رسیدن به هدفش ، امکاناتش را به خدمت گرفته و عزمش را جزم. هارمونی میخاند. تئوری موسیقی. ریتم خوانی ،سلفژو پیانو. حالا دیگر از حرفهایش سر در نمی آورم وقتی از موسیقی حرف میزند چون علمش را ندارم  و او در حال آموختنش است.میدانم وقتی بازگردد وزنه ای میشود برای خودش  در این هنگامه ای که  همه بی وزنند با اینهمه نادانی و فکر میکنند که سنگینند. برایش آرزوی کامیابی دارم و میدانم بزودی خبرهای مهمی از او به گوش همگان میرسد.